X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل

وبلاگ ادبستان ؛عقیل پورخلیلی
در حق من هرکه خواهد هر چه گوید گو بگوی / من نخواهم داشت دست از دامن دلدار خویش


اگرعلاقه مند به جلوه های طبیعت و عکس های زیبا مخصوصاً از مناطق ییلاقی تنکابن ( مازندران ) هستید  ،‌ لطفاً از وبلاگ زیر نیز بازدید کنید  :


www.laktarashan.blogsky.com


نوشته شده توسط عقیل پورخلیلی [ پنج‌شنبه 12 آذر 1394 ] [ 09:39 ]

* عاشق با امید دیدار دوست است که زندگی می کند و مرگ و ناامیدی را از خود دور می نماید . اگر امید به وصال محبوب نباشد ، زنده بودن عاشق نیز معنا و مفهومی ندارد .

- در شعر زیر از ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی ، همین مضمون آمده است :

+ اگرچه تلخ باشد فرقت یار
   در او شیرین بود امید دیدار

   خوش است اندوه تنهایی کشیدن
   اگر باشد امید باز دیدن

   مرا تا عشق صبر از دل براندست
   بدین امید جان من بماندست

   نسوزد جان من یکباره در تاب
   که امیدت زند گه گه بر او آب

   گر امّیدم نماند وای جانم
   که بی امّید یک ساعت نمانم

- نظامی نیز در لیلی و مجنون ، بارها این موضوع را از زبان مجنون به لیلی آورده است :

   + روزی که رسی به نزد یارم
   گو بی تو ز دست رفت کارم

   دریاب که گر تو درنیابی
   ناچیز شوم در این خرابی

   گفتی که مترس دستگیرم
   ترسم که در این هوس بمیرم

   روزی آیی که مرده باشم
   مهر تو به خاک برده باشم

   بینایی دیده چون بریزد
   از دادن توتیا چه خیزد

نوشته شده توسط عقیل پورخلیلی [ یکشنبه 7 شهریور 1395 ] [ 11:17 ]
نوشته شده توسط عقیل پورخلیلی [ پنج‌شنبه 7 مرداد 1395 ] [ 01:02 ]
نوشته شده توسط عقیل پورخلیلی [ جمعه 23 بهمن 1394 ] [ 10:44 ]
نوشته شده توسط عقیل پورخلیلی [ جمعه 16 بهمن 1394 ] [ 21:00 ]
نوشته شده توسط عقیل پورخلیلی [ چهارشنبه 14 بهمن 1394 ] [ 07:09 ]
نوشته شده توسط عقیل پورخلیلی [ جمعه 9 بهمن 1394 ] [ 19:28 ]

در میان جهودان ( یهودیان ) ، پادشاهی  جبّار و بیدادگر بود که نسبت به عیسویان ، سخت کینه توز بود . این پادشاه ، موسی ( ع ) و عیسی ( ع ) را که در واقع ، شعله ای از یک چراغ و با هم متحد بودند ، از روی تعصّب ،‌مخالف یکدیگر می انگاشت و درصدد بود که دین و آیین عیسویان را براندازد .

او وزیری کاردان و زیرک داشت که در مسائل مهم او را یاری می داد .

وزیر می دانست که ایمان و عقیده ی مردم را نمی توان با خشم و زور از میان برداشت بلکه برعکس هر چه زور و خشونت ، سخت تر باشد ، عقیده و ایمان مردم ، استوارتر گردد .  از اینرو نیرنگی ساخت و شاه را نیز موافق خود کرد . بر اساس این نیرنگ شاه را متقاعد نمود که چنین وانمود کند که وزیر به آیین عیسویان گرایش یافته ،‌پس باید دست و گوش و بینی او را برید و از دربار راند .

وقتی این نقشه عملی شد ، و وزیر با دست و گوش و بینی بریده شده از دربار شاه رانده شد ، عیسویان بدو پناه دادند و بر او اعتماد کردند .

رفته رفته وزیر در میان عیسویان نفوذی استوار پیدا کرد و همچون معلم و مرشدی در میان آنان برانگیخته شد و آنان نیز دل بدو سپردند در حالی که وزیر ، در خفا و نهان فتنه و فساد می انگیخت .

عاقبت وزیر ضمن وصیّتی مهم برای هر یک از سران دوازده گانه ی مسیحیت طوماری جداگانه ترتیب داد که مضمون هر یک ،‌با دیگری تناقض داشت . سپس وزیر به غاری رفت و به خلوت درنشست و پیروان و مریدان ، هرچه اصرار کردند حاضر نشد از خلوت خود بیرون آید و سپس رؤسای هریک از گروه های دوازده گانه را به حضور خود خوانده و به هریک از آنان به طور پنهانی منشور خلافت و جانشینی داد و چنین گفت : جانشین من فقط تو هستی نه دیگری ! و چنانچه کسی مدّعی این مقام شود ، کاذب و دروغگوست و باید نابودش کنی !

وزیر پس از اجرای این طرح اختلاف برانگیز و ویرانگر ،‌خود را در خلوت کشت و پس از مرگ او رؤسای هر یک از گروه های دوازده گانه ی مسیحی به جان هم افتادند و کشتار آغاز شد و بدین ترتیب جمع کثیری از مسیحیان به دست یکدیگر هلاک شدند و مقصود آن شاه بیدادگر حاصل شد .

***

مولانا در این داستان تعصّبات کور مذهبی و جنگ هفتاد و دو ملّت را مورد نقد قرار می دهد . او می گوید چون جوهر همه ی ادیان یکی است باید از نزاع و شقاق دوری گزید . هر چند او آیین حنیف احمدی را جامع ادیان می داند و در بیت دفتر اول می گوید :

نام احمد نام جمله انبیاست / چون که صد آمد نود هم پیش ماست

اما رسیدن به این آیین جامع را فارغ از جنگ های مذهبی می داند . او این سخن را وقتی گفته که هنوز جنگ های صلیبی برپا بود و شهرهای مختلف را معروض ویرانی ها مای کرد .


( شرح جامع مثنوی ، دفتر اول ، کریم زمانی ، صص 143 - 145 )


** ابیات این داستان را در ادامه مطلب بخوانید :



ادامه مطلب
نوشته شده توسط عقیل پورخلیلی [ چهارشنبه 23 دی 1394 ] [ 19:22 ]

حکیمی را پرسیدند : چندین درخت نامور که خدای عزّوجلّ آفریده است و برومند ، هیچ یک را آزاد نخوانده اند مگر سرو را که ثمره ای ندارد ؛ در این چه حکمتیست ؟

گفت : هر درختی را ثمره ای معیّن است که به وقتی معلوم به وجود آن تازه آید و به عدم آن پژمرده شود و سرو را هیچ از این نیست و همه وقتی خوشست و اینست صفت آزادگان .


بر آنچه می گذرد دل منه ، که دجله بسی

پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد


گَرَت ز دست برآید ، چو نخل باش کریم

وَرَت ز دست نیاید ، چو سرو باش آزاد

نوشته شده توسط عقیل پورخلیلی [ دوشنبه 21 دی 1394 ] [ 15:09 ]

دو کس مردند و حسرت بردند :

یکی آنکه داشت و نخورد و دیگر آنکه دانست و نکرد .

کس نبیند بخیل فاضل را

که نه در عیب گفتنش کوشد

ور کریمی دو صد گنه دارد

کرمش عیب ها فرو پوشد

نوشته شده توسط عقیل پورخلیلی [ دوشنبه 21 دی 1394 ] [ 15:00 ]
1 2 3 4 5 ... 9 >>
لوگو و بازدید
وبلاگ ادبستان ؛عقیل پورخلیلی
تعداد بازدیدکنندگان : 18218