X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

وبلاگ ادبستان ؛عقیل پورخلیلی
در حق من هرکه خواهد هر چه گوید گو بگوی / من نخواهم داشت دست از دامن دلدار خویش

                                           


آغاز داستان بهرام

 یزدگرد پسری به نام بهرام داشت ؛ پدر و پسری که در مثل همانند سنگ و گوهر بودند ؛ یزدگرد به هرکسی ظلم می کرد ، بهرام او را می نواخت .


وقتی بهرام با اقبالی خجسته زاده شد ، پدرش یزدگرد در صدد دیدن طالع خود برآمد . قبل از این یزدگرد پسرانی داشت که به خاطر پاداش ستمکاریش مردند . این بار منجمان حکم کردند که برای سالم ماندن بهرام او را در میان قوم عرب ببرند و پرورش دهند . پدر او را به ولایت یمن فرستاد و حاکم آنجا یعنی نعمان را مأمور پرورش بهرام کرد تا به او راه و رسم شاهی را بیاموزد . بعد از چهار سال که بهرام بزرگ شد ، نعمان به پسر خود منذر گفت که به خاطر خشکی هوا و گرمای زمین و طبع نازک و نرم این ملکزاده باید کاخی بلند ساخته شود تا بهرام در آنجا نشو و نما کند . هیچ کس نتوانست قصری با این ویژگی بسازد تا اینکه به نعمان خبر آوردند که اوستاد و هنرمندی رومی به نام سمنار می تواند این کار را انجام دهد . سمنار با دعوت نعمان مشغول به کار شد و پنج سال روی بنا کار کرد و کاخی ساخت با ویژگی های منحصر به فرد به نام « خورنق » . نعمان به خاطر این کار بسیار به او نعمت و طلا و گوهر و ... داد . سمنار که این همه نعمت و گنج را دید ، به شاهع گفت که اگر می دانستم اینگونه به من پاداش می دهی ، قصری می ساختم که به جای اینکه سه رنگ کبود و سپید و زرد را متجلی سازد ، صد رنگ را نشان دهد و به جای اینکه از سنگ باشد ، از یاقوت ساخته شود . با شنیدن این سخنان نعمان با خود فکر کرد که اگر او را زنده بگذارم ، کاخی بهتر از این را در جایی دیگر می سازد و نام و آوازه ی من را تباه می کند ؛ به همین خاطر دستور داد تا او را از آن قصر بلند به زیر افکنند .


قصر خورنق مورد استقبال زیادی قرار گرفت و بسیار مشهور شد . روزی بهرام و نعمان با همراهان بر بام قصر رفتند و مشغول تماشای درون و بیرون قصر شدند . نعمان که از این همه زیبایی سرمست بود ، گفت : دیگر بهتر از این چه چیزی در جهان وجود دارد ؟ و باید در اینجا شاد بود . وزیر دیندار و عادل شاه به او گفت که اگر به معرفت و شناخت حق برسی ، این همه زیبایی ها و رنگ و بوی مادی را رها می کنی . این سخن گرم ۀنچنان بر نعمان تأثیر گذاشت که از خلق دوری جست و از شاهی و سلیمانی دست کشید . منذر چند روزی به سوگ نشست ولی چون از سریر و تخت چاره ای نبود ، بر تخت نشست و جور را کنار زد و داد پیشه نمود . او نیز مانند پدرش  بهرام را چون جان عزیز می داشت . پسری داشت به نام نعمان که با بهرام از یک دایه شیر خورده بود . این دو به خاطر همسالی و همدمی همیشه با هم بودند . بهرام در آنجا به آموختن علوم مشغول بود و تازی و پارسی و یونانی یاد گرفت . وقتی منذر ، بهرام را از نظر اندیه مستعد دید ، رازهای نهانی زمین و آسمان را به او آموخت . بعد از آن بهرام علوم جنگی و سوارکاری و تیراندازی را نیز یاد گرفت . تا جایی که در یمن به او « نجم الیمان » می گفتند .

                                         

بقیه داستان را در ادامه ی مطلب ببینید و بخوانید :  

شکار کردن بهرام و داغ کردن گوران            

                                             
    

بهرام کارش شده بود می خوردن و شکار کردن . با اسب تیز گام خود به نام اشقر ، گور و گوزن را شکار می کرد . بیشتر گورها را یا با بازوی خود شکار می کرد یا با کمند می گرفت . گوری را هم که کمتر از چهار سال سن داشت ، نمی کشت ؛ نام خود را بر رانش داغ می نهاد و رهایش می ساخت . اگر کسی در شکار به آن گور که داغ بهرام بر آن بود ، دست می یافت ، بر داغگاه آن بوسه می زد و رهایش می کرد .

                                          کشتن بهرام به یک تیر شیر و گور را


روزی بهرام به همراه منذر و نعمان و دلیران آن دیار به شکار رفت . ناگهان گردی از دور برخاست . بهرام با اشقر خود به آن طرف تاخت . دید شیری بر پشت گور پریده و می خواهد نقش بر زمینش کند . بهرام تیری از تیردان بیرون کشید و کمان را کشید . تیر تیز بر کتف گور و شیر نشست و کتف آنها را سوراخ کرد و آن دو را بر خاک نشاند . بعد از آن قوم عرب به او « شیر زور » یا « بهرام گور » نام نهادند . وقتی به قصر بازگشتند ، منذر دستور داد تصویری زرین از آن شکار را بر دیوار قصر خورنق نگاشتند .


                        کشتن بهرام اژدها را و گنج یافتن

روزی بهرام شراب شراب خورده و سرمست از باغ بهشتی خود به سوی شکارگاه رفت و بسیار گورخر شکار کرد . در این میان ماده گوری بسیار زیبا و تنومند شور و غوغایی به پا کرد و از پیش بهرام جست و فرار کرد . این ماده گور از ابتدای روز تا هنگام غروب می دوید و بهرام گور هم به دنبالش روان بود تا اینکه به غاری رسیدند . وقتی بهرام به آنجا رسید ، دید اژدهایی بر در غار خوابیده است . فهمید که این مادیان از دست اژدها غمگین است و حتما بچه اش را اژدها خورده است . به همین خاطر تیری دوشاخه را در کمان نهاد و به چشم اژدها زد و با ناچخ از سر تا پای آن را پاره کرد و بچه گور را از شکمش بیرون آورد . بعد از سپاس خواوند خواست که آن ماده گور را شکار کند اما این بار گورخر وارد آن غار شد . وقتی بهرام با زور در تنگنای غار وارد شد ، گنجی یافت بسیار زیاد . از غار بیرون آمد ؛ ساعتی منتظر ماند تا همراهان و خاصگان سپاه به طلبش آمدند . بهرام دستور داد تا گنج را از آن گنج خانه بیرون آوردند و نزدیک سیصد شتر نر جوان آن گنج ها را به پشت گرفتند . وقتی به قصر خورنق بازگشتند ، بهرام ده بار شتر را به سوی پدرش به عنوان هدیه فرستاد و ده شتر دیگر را به منذر و پسرش داد و بقیه را بدون هیچ ترس و هراسی صرف کرد . منذر دستور داد که نگارگران باز هم صورت شاه و اژدها و واقعه ی شکار را در قصر خورنق نگاشتند .

                                      

                           دیدن بهرام صورت هفت پیکر را در خورنق

روزی شاه از دشت و شکار باز گشته بود و در قصر خورنق با شادی و خرمی می گشت . اطاقی دید که درش بسته و قفل بر آن نهاده بود . سراغ خازن را گرفت و خازن کلید را به بهرام سپرد . وقتی شاه درب را گشود ، خانه ای دید که از صد نگارخانه چین زیباتر بود و بر دیوارش هفت پیکر منقش بود :
دختر رای هند به نام فورک ؛ دختر خاقان به نام یغماناز ؛ دختر خوارزم شاه به نام نازپری ؛ دختر سقلاب شاه به نام نسرین نوش ؛ آزریون دختر شاه مغرب ؛ همایون رای دختر قیصر ؛ درستی دختر کسری .
نویسنده بر پیکر آنها نام بهرام گور را نوشته بود و اینکه حکم هفت اختر این است که این جهانجوی ، این هفت شهزاده را از هفت اقلیم به دست می آورد . بهرام شاه با دیدن آنها شیفته شان شد و قفلی بر درب اطاق زد . بهرام هرگاه مست می شد به آنجا وارد می شد و در آرزوی وصال آنها در خواب می شد .

                                           آگاهی یافتن بهرام از وفات پدر

 

وقتی به یزدگرد ماجرای بهرام را تعریف کردند و اینکه او بسیار شجاع و جنگجو شده است ، پدر بهرام آتش جوانی و زندگانی او را مرگ و نابودی خود تلقی کرد و او را از نظر انداخت . بهرام همه روز و شب مشغول شکار و می گساری بود تا اینکه شاه یمن از نهایت مهربانی او را بر ولایت خود حاکم کرد . تا اینکه روزگار بازی تازه ای در پیش گرفت و یزدگرد مرد . اطرافیان شاه ایران چون از هنر و دانش و جوانمردی بهرام آگاهی نداشتند ، خبر مرگ پدر را به او نرساندند و پیری از بخردان را به جای یزدگرد به شاهی رساندند . وقتی بهرام از ماجرا اطلاع یافت ، تصمیم گرفت ابتدا با سخنان نرم و اندیشه ایرانیان را مطیع کند . بعد اگر راضی نشدند ، با جنگ و شمشیر تخت و تاج شاهی را باز پس بگیرد .

 

                                               لشگر کشی بهرام به ایران

 

بهرام برای طلب کردن کلاه کیانی آماده شد و نعمان بن منذر نیز به کمک او شتافت . بهرام با سپاهی گران و با صد هزار سوار به سوی تختگاه ایران روان شد . وقتی شاه ایران از این خبر آگاه شد ، نامداران و موبدان سپاه را گرد کرد تا با آنها مشورت کند . سرانجام تصمیم گرفتند که نامه ای به بهرام بنویسند . وقتی نامه نوشته شد ، قاصدان به سوی بهرام رفتند و با هزار هراس پیش او سجده کردند و نامه را به او سپردند .

                                                نامه شاه ایران به بهرام گور

شاه ایران بعد از ذکر نام خدا ، به بهرام گوشزد می کند که هر چند تو ملکزاده و ملک فر و جوانمرد هستی ، اما من از خصومت جوان تازه کار و خامی چون تو شکست نخواهم خورد . شاه ایران خود را هنرمند و جهاندیده می داند و تاج و تخت را لایق بهرام نمی داند ؛ کسی که پدرش یعنی یزدگرد به مردم بسیار ستم کرد . در ضمن به بهرام پیشنهاد می کند که مشغول همان شکار و شرابخواری باشد زیرا پادشاهی از شادی و آسایش دور است و شاه باید پیوسته از کار خلق رنجور و در اندیشه دشمنان باشد .
در پایان تاکید می کند که چون پدرت با رعیت بدی کرد ، مردم از او و تخمه اش ناخرسندند و تورا به شاهی نمی خواهند . بنابراین بهتر است که از این تصمیم منصرف شوی وگرنه در مقابل تو ایستادگی خواهم کرد .

                                                   پاسخ بهرام به ایرانیان

وقتی نامه برای بهرام خوانده شد ، بهرام به خشم آمد ولی با زیرکی به روی خود نیاورد و شتاب نکرد . گفت : آنچه گفته شده را می پسندم ولی ملکی که از پدرانم به یادگار مانده است ، ناپسند می دانم که در دست دیگران باشد . اگر پدرم دعوی خدایی کرد و بد بود ، من خدا دوستم و با او فرق دارم و در حق شما نیکرفتار خواهم بود .
وقتی شاه بهرام این سخنان را گفت ، پیرترین آن موبدان برخاست و گفت که تو سرور مایی اما ما با شاه ایران پیمان بسته ایم و سوگند یاد کرده ایم که حامی او باشیم . به همین خاطر باید حجتی و دلیلی آشکار و استوار در میان ما باشد ، تا از عهده آن پیمان بتوانیم بیرون بیاییم . شاه بهرام گفت حق با شماست ولی من می توانم با تیغ ، تاج و تخت را باز ستانم ؛ با این حال کاری را می کنم که مورد نظر شماست . حجت هم آن باشد که میان دو شیر غرنده و گرسنه و وحشی ، تاج شاهی را بنهند ؛ هر کسی که بتواند از میان دو شیر ، تاج را بردارد ، شاه ایران او خواهد بود . وقتی این خبر را به شاه ایران رساندند ، او گفت همان بهتر است که از تاج و تخت دست بردارم ؛ چون از کشته شدن به دست شیر بهتر است . ولی نامداران و موبدان به او گفتند که چون با فرمان ما بر تخت نشستی ، به فرمان ما هم باید تخت را رها کنی . ابتدا بهرام را می گوییم تا این شرط را به جا آورد ، اگر موفق شد که شایسته شاهی ایران است ؛ اگر موفق نشد ، شما شاه باقی خواهی ماند .

                                   برگرفتن بهرام تاج را از میان دو شیر

روز بعد مقدوات کار را فراهم کردند و بهرام به خوبی و شجاعت توانست تاج را از میان دو شیر بردارد و بر سر خود بگذارد :
تاج بر سر نهاد و شد بر تخت             بختیاری چنین نماید بخت

 

                                 بر تخت نشستن بهرام به جای پدر

و بدینگونه بهرام در روزی میمون و خجسته بر تخت نشست و خطبه ی عدل خود را خواند .

                                         

                                           خطبه عدل بهرام گور

 

بهرام بر تخت نشست و گفت که این تاج شاهی را خداوند به من عطا کرده است و این من نبودم که با زور شمشیر از میان دو شیر برداشتم . کاری می کنم که هیچ کسی از من آزرده نشود مگر گناهکاران و دزدان و ...
ای همراهان با من روراست باشید و کجرفتاری نکنید .
بعد از چند روز استراحت ، جواب ظلم را با ستم و جواب داد را با داد خواهم داد .


                                      چگونگی پادشاهی بهرام گور

وقتی بهرام گور تاج و تخت شاهی را در اختیار گرفت ، رسم انصاف و برابری را در جهان زنده کرد و عدالت را پیشه خود ساخت و بدینوسیله کار عالم دوباره سر و سامان گرفت . او ظلم و ستم را ریشه کن ساخت و با مردم مهربانی کرد و رزق و روزی همگان را فراهم ساخت . بهرام که دنیای بی وفا را شناخته بود ، به ملک این دنیایی دل نبست بلکه تمام تکیه اش بر ملک عشق بود . از هفت روز هفته یک روز را به امور پادشاهی می پرداخت و بقیه روزها را در عشقبازی سپری می کرد .
کیست کز عاشقی نشانش نیست ؟             هرکه را عشق نیست ، جانش نیست
از جهان به خرمی و شادی استفاده می کرد و به داد مردم هم می رسید و بساط عیش و راحتی را بر ایشان فراهم می کرد . مردم که از غرور نعمت و مال و عیش و راحتی بر فراخی سال تکیه کرده بودند ، خدا را فراموش کردند و رحم و دلسوزی و یزدان پرستی را کنار گذاشتند ؛ به همین خاطر :
هرگهی کافریدگان خدای                شکر نعمت نیاورند به جای
آن فراخی شود بر ایشان تنگ          روزی آرند لیک از آهن و سنگ 


                                   صفت خشکسالی و شفقت بهرام

این تنگسالی و خشکسالی به گونه ای بود که آدم مانند ستور از بی غذایی گیاه می خورد و دانه و نانی یافت نمی شد . مردم نزد بهرام آمدند و مشکل خود را بیان نمودند .شاه دستور داد که خزینه ها و انبارهای هر شهر را گشودند و به انسانهای امین سپردند تا آنها را بین مردم نیازمند تقسیم کنند .و اگر چیزی هم باقی ماند در صورت نیاز پیش مرغان بنهند . تا اینکه در روزگار او هیچ موجود بی گناهی از گرسنگی نمیرد . این وضع چهار سال طول کشید و تنها یک نفر از گرسنگی جان داد و همین باعث تنگدلی و ناراحتی شاه گردید بطوری که از آن رنج به درگاه خداوند نالید و عذر تقصیر به جای آورد . چون شاه اینگونه به درگاه خدا تضرع نمود ، هاتفی از درون به او آواز داد که خداوند به خاطر این رای و رفتار نیک تو ، سستی و نابودی را از پادشاهی تو دور کرد . خداوند تا چهار سال دیگر هیچ نوع مرگ و نابودی را در بین رعیت تو بوجود نمی آورد .
بدین ترتیب جمعیت همه جا را فرا گرفت . بهرام روز را به دوقسمت در میان مردم تقسیم کرد : نیمه ای برای کسب و کار و نیمه ای هم برای خوردن و آسایش . در ضمن هفت سال خراج را از مردم برداشت و در هر شهری و روستایی بساط مطربی و پایکوبی و لعبت بازی فراهم کرد تا همه خوش باشند و غمی نداشته باشند .

                                      داستان بهرام با کنیزک خویش

                                             

روزی بهرام قصد شکار کرد و در کوه و بیابان بسیار گورخر بر زمین انداخت . بهرام کنیزک چست و چابک و زیبایی همیشه در شکار با خود داشت که رود و سرود می نواخت و به زیبایی می رقصید . خسرو شکار می کرد و او چنگ می زد .در آن روز از بیابان چند گورخر نمایان شد ؛ شاه برای شکارشان اسب را به تاخت درآورد و تیری در شست نهاد و بر کفل گاه گوری زد و نقش بر زمینش کرد و چند گور را نیز با کمند بگرفت .
شاه که انتظار داشت کنیزک از این مهارت در شکار شگفت زده شود و لب به ثنا و ستایش بگشاید ، اما او را بی خیال و بی تفاوت دید . ساعتی شاه صبر کرد تا اینکه گوری از دور نمایان شد . به کنیزک گفت : تو با این چشم تاتاری شکارمان را به حساب نمی آوری ؟ بگو ببینم که این گور را چگونه شکار کنم ؟ کنیزک زیبارو گفت : اگر می توانی سر گور را با سمش بدوز . شاه که این حرف و بهانه سخت را شنید ، کمان گروها ای خواست و مهره ای در آن نهاد و به سوی گوش صید پرتاب کرد ؛ گور برای رهایی از مهره و از روی ناچاری ، سم خودر ا به سوی گوش آورد تا از دست مهره آزاد شود که ناگهان شاه تیری به سویش پرتاب کرد که گوش و سم را به هم بردوخت .
این بار هم کنیزک لب به ستایش نگشود و گفت این کار از روی هنر نیست بلکه از روی تمرین و تجربه است و کار سختی نیست .
شاه که به شدت عصبانی بود ، او را به دست سرهنگ بزرگ نژادی داد و گفت او را بکش . التماس کنیز باعث شد که سرهنگ از کشتن کنیز منصرف شود ؛ چون می دانست که شاه از این تصمیم پشیمان خواهد شد . بنابراین کنیزک را به قصر خود فرستاد و به او گفت به همه خود را پرستار و خادم آن قصر معرفی کند و از این ماجرا به کسی حرفی نزند .
بعد از یک هفته وقتی سرهنگ پیش شاه رفت ، شاه قصه ی آن ماهروی را پرسید و سرهنگ هم ماجرای دروغین کشتن او را بیان کرد . وقتی شاه این سخن را شنید ، آب در چشم وی نمایان شد و بسیار ناراحت گشت .
سرهنگ در آن قصر ماده گاوی داشت که در آن روزها تازه زاییده بود . آن کنیزک هر روز گوساله آن گاو را بر دوش می گذاشت و از پایه ها و پله های قصر بالا می رفت تا اینکه گوساله ، گاوی شش ساله شد و با آن همه سنگینی هر روز کنیزک آن کار را انجام می داد و هیچ خسته و رنجور نمی شد .


                                مشورت کردن کنیزک با سرهنگ در مهمانی شاه

 کنیز زیبارو به سرهنگ پیشنهاد کرد که در راه شکار شاه بهرام حاضر شود و او را به مهمانی دعوت نماید . سرهنگ نیز مقدمات مجلس و مهمانی و عیش و بزم را به خوبی مهیا ساخت .


                                بردن سرهنگ بهرام گور را به مهمانی

روزی که بهرام به شکار رفته بود ، در دهی سرسبز ، نزهتگاهی بلند پایه مشاهده می کند و به سرهنگ خاص خود می گوید که اینجا کجاست ؟ و سرهنگ هم جواب می دهد : این دهی است که شما عنایت کردید و جرعه ای از شراب نعمت و عنایت شما در حق من است . اگر تمایل دارید ، ساعتی مهمان من در این قصر باشید . شاه بهرام بعد از فراغت از شکار به کوشک سرهنگ می رود . وقتی شاه به آنجا رسید کاخی دید که شصت پایه داشت و همانند قصر خورنق بلند بود . میزبان از گلاب و بخور و شربت و خوردنیهای دیگر خدمت شاه آورد و وقتی شاه از این خوردنیهای گوارا فارغ شد ، به شرابخواری مشغول گشت و بزم شادی به راه انداخت . وقتی خوب مست و کیفور شد ، به سرهنگ گفت : تو با این عمر شصت ساله خود چگونه این شصت پایه کاخ را به زیر پای طی می کنی ؟ سرهنگ که منتظر چنین وقتی بود ، گفت : این که عجیب نیست ؛ طرفه آن است که دختری ماهروی و زیبا در این قصر هست که می تواند گاوی شش ساله را از پله ها بالا و پایین ببرد . خلاصه بعد از اینکه مقدمات کار فراهم شد و کنیزک با آن گاو از پله ها بالا رفت و پیش شاه آمد ، شاه به او گفت : این کار از زورمندی تو نیست بلکه این کار را سالها تمرین و تعلیم کرده ای و اندک اندک در این کار مهارت پیدا نموده ای . نگار سیم اندام سجده ای کرد و گفت : پس چگونه است که بردوختن سر گور به سم از روی تمرین و تعلیم نیست و این کار از روی تعلیم و تمرین است ؟ شاه با شنیدن این سخن ، نگار خوش زبان و فتنه ی زیباروی خود را شناخت و ...


                                    لشکر کشیدن خاقان چین به جنگ بهرام گور

آنگاه که نام و آوازه ی شاهی بهرام همه جا را فرا گرفت ، زردگوشان و مفسدان و منافقان منزوی شدند و از بین رفتند و بزرگواران و نامداران دلگرم و استوار شدند . بهرام در این دوران آرام و بسامان ، حل و عقد امور مملکت را به دست پسران دانشمند ِ پیری به نام « نِرسی » داد و خودش سرگرم عیش و نوش و باده گساری گردید . این خبر همه جهان پخش شد که بهرام تیغ خود را به جام شراب داده و دین خود را به دینار و زر و پیوسته مشغول شرابخواری و سرمستی است و غافل از کار حکومت .
خاقان چین تصمیم گرفت که به ایران حمله کند و با سیصد هزار سخت کمان خود ، شاه ایران را براندازد .
وقتیبهرام این خبر را فهمید که خان چین تا خراسان هم پیشروی کرده است ، به لشگر خود که پرورده ی ناز و نعمت بودند و دست از جنگ و تمرین جنگ برداشته بودند ، اعتماد نکرد و لشگریان نیز پنهانی با خان چین مکاتبه کردند که شاه بهرام مرد شاهی نیست و ما با تو همراه و همدل هستیم . وقتی موضوع این نامه ها به اطلاع بهرام رسید ، طمع و امید اندک خود را نیز از دست داد و مملکت را به دست نایبان و جانشینان خود سپرد و خودش روی نهان کرد .
این خبر به خاقان رسید که بهرام از تخت و تاج دست برداشته و مرد جنگ نیست و فرار کرده است . خاقان چین با این خبر آسوده خاطر شد و به شرابخواری و خوشگذرانی مشغول گشت .
بهرام نیز پیوسته قاصدانش را به سوی خان چین می فرستاد و از حال و کار او خبر می جست . شبی از شبها بهرام بر شاه چین شبیخون زد و با تیر و خدنگ بسیاری از لشگریانش را کشت و سرانجام ترکان از این ترکتازی پا به فرار گذاشتند .


                                        عتاب کردن بهرام با سران لشگر

روزی از طالع و بخت میمون ، بهرام گور بر سر تخت رفت و همه ی شاهان و شهریاران و تاجداران در زیر تخت پایه ی شاه جمع شدند و صف بستند . شاه شروع به سخن گفتن کرد و رو به مهتران و امیران لشگر کرد و گفت که لشگر برای صلح و جنگ لازم است و اگر اینگونه نباشد ، با سنگ و جماد برابر است . از بین شماها کسی را ندیدم که در روز جنگ با دشمن حاضر شود و بر روی مخالف تیغ کشیده باشد . شماها که من را متهم کردید که بهرام مشغول شرابخواری است و به فکر کسی نیست ، اینگونه نیست ؛ بلکه من در یک دستم می و در دیگر دستم شمشیر است و در عین حال که شراب می خورم با این وجود اگر اراده کنم ، تاج قیصر را نیز زیر پای می آورم .
با همین خیال باطلی که من مست و عیاش و شرابخوارم ، خواب آسایش خاقان چین را آشفته ساختم .
وقتی شاه این سخنان را بیان کرد ، روی آزادگان مانند گل شکفته شد و همه سر بر زمین نهادند و پاسخی عاجزالنه دادند و از رفتار نادرست و کوتاهی خود عذرخواهی نمودند .


                             خواستن بهرام دختر شاهان هفت اقلیم را

وقتی بهرام بر دشمنانش پیروز شد ، روی به فراغت و نشاط و می گساری آورد و به یاد سراچه ای که هفت پیکر زیبارو در آن بود ، افتاد ؛ ابتدا دختر از نژاد کیان را خواستگاری کرد ؛ بعد از آن دختر خاقان را گرفت ؛ سپس به روم حمله کرد و قیصر هم دختر خود را به بهرام داد ؛ آنگاه دختر شاه مغرب و دختر رای هند و دختر شاه خوارزم و دختر سقلاب شاه را یکی یکی خواستگاری کرد و در اختیار خود گرفت .


                             صفت بزم بهرام در زمستان و ساختن هفت گنبد

                                           

روزی شاه بهرام با خردمندان مجلسی ساخت . آن روز اولین روز زمستان بود . زمستانی سخت و سرد که باغ و بستان رونق خود را از دست داده بود و به جای بلبلن ، زاغان در باغ آواز می خواندند .
در چنین فصل سردی ، تابخانه و خانه ی زمستانی شاه ، طبع ِ چهار فصل را داشت ؛ باد برف انگیز را چون بهار معتدل ساخته و از سردی انداخته بود . شاه با یاران خود مشغول باده گساری بود و ندیمان و گرانمایگان آن مجلس نیز به قدر پایه ی خود سخن و لطیفه ای می گفتند .
در آن میان سخنوری اینگونه سخن گفت که ما در درگاه شاه بهرام تندرستی و ایمنی و کفاف داریم و کاش چاره ای وجود داشت که چشم بد از شاه و ما نهان باشد و طالع خوشدلی و عیش هیچ گاه از این بارگاه دور نشود . وقتی سخنگو این سخن را به پایان برد ، مردی آزاده خوی و محتشم زاده به نام « شیده » که در کار مهندسی و علوم طبیعی و هندسه و نجوم و بنایی و نقش بندی مهارت داشت ، رو به شاه کرد و گفت : اگر شاه مایل باشد ، می توانم کاری کنم که چشم بد و سرنوشت بد از دیارش دور باشد ؛ زیرا من آسمان سنج و ستاره شناسم و از کار اختران آگاهی دارم . می توانم از سیر و گردش ستارگان نسبتی را برای کار انتخاب کنم که با آن نسبت برای شاه هیچ نحوست و گزندی به دنبال نباشد .
ترتیب کار هم آن است که هفت پیکر و هفت گنبد می توانم بسازم که هر گنبدی با یکی از هفت ستاره در رنگ و رکن و اساس تناسب داشته باشد و شاه در ایام هفته که هر روزی منسوب به ستاره ای است ، در گنبد مناسب با آن ستاره جای کرده و جامه ی همرنگ آن خانه را بپوشد و در آنجا رود ، تا اختران سپهر با او همراه باشند .
دختر هر یک از هفت اقلیم در قصری جای می کند و شاه در چنان روزهای بزم افروز ، در گنبدی خاص بساط عیش بر پا سازد و جامه ی همرنگ آن خانه را بر پا کند و با دلارام آن خانه می نوشد .
شاه در جواب دادن شتاب نکرد و چند روزی صبر کرد . بعد از آن شیده را خواست و انجام کار مورد نظر را از او خواست . آن مرد اختر شناس و طالع بین روزی خجسته را انتخاب کردذ و شروع به ساختن هفت گنبد کرد . بعد از دو سال شیده بهشتی را ساخت که بهرام با دیدن آن ، سمنار و قصر خورنق را در برابر آن افسانه و دروغی بیش ندید .


                                        در چگونگی هفت گنبد

وقتی بهرام به آنجا پای نهاد ، هفت گنبری را مشاهده کرد که بر طبع هفت سیاره ساخته شده بود و رنگ هر گنبد بر قیاس رنگ ستاره ای بود :
1- گنبدی سیاه مانند کیوان
2- گنبدی صندل گونه مانند مشتری
3- گنبدی سرخ رنگ مانند مریخ
4- گنبدی زرد رنگ مانند آفتاب
5- گنبدی سفید به رنگ زهره
6- گنبدی پیروزه ای به رنگ عطارد
7- گنبدی سبز رنگ مانند ماه
و دختران هفت اقلیم نیز هر کدام در یک گنبد جداگانه جای داشتند .
شاه هر روز در یک سرا رخت می نهاد و لباسی همرنگ آن خانه می پوشید . بانوی آن خانه شروع به سخن گفتن می کرد و افسانه ای می گفت تا شاه شهوت پرست را آماده کند و دلش را به دست آورد . چقدر زیبا و بجا نظامی در این قسمت از کتاب ، سخن عبرت آمیز و پند آموز می گوید :
گرچه زین گونه برکشید حصار             جان نبر از اجل به آخر کار
ای نظامی ز گلشنی بگریز                   که گلش خار گشت و خارش تیز
با چنین ملک از این دو روزه مقام          عاقبت بین چگونه شد بهرام


نشستن بهرام روز شنبه در گنبد سیاه و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم اول

 
بهرام روز شنبه با لباسی سیاه به گنبد سیاه رنگ رفت که بانوی هند در آنجا بود . بهرام خواست تا آن هندوی کشمیری داستانی بگوید که هر مستی آرزوی خواب کند . بانوی هند بعد از دعای جاودانگی شاه اینگونه افسانه اش را آغاز کرد که :
از کدبانوان قصر بهشت ، زنی زاهد و لطیف سرشت بود که هر ماه در سرای ما می آمد در حالی که لباسی سیاه بر تن داشت . با اصرار و پافشاری زیاد راز سیاهپوشی آن زن را از او پرسیدند و او اینگونه جواب داد که من کنیز فلان ملک بودم که در روزگار او گرگ و میش با هم ایمن و آسوده بودند . ملکی که رنج و سختی های زیادی دیده بود و از روی تظلم سیاه پوشیده بود .
این شاه ابتدا لباس سرخ و زرد می پوشید . او مهمانخانه ای داشت که بسیار بزرگ بود و در آنجا به مهمانان و از راه رسیدگان پذیرایی می کرد . بعد از پذیرایی ، شاه حکایت غربت و زندگی و ولایت مهمانان را از آنها می پرسید و آنها نیز احوال و قصه های شگفت انگیز خود را برای شاه بیان می کردند تا اینکه روزی شاه از ما دوری پیشه کرد و از چشم ها ناپدید شد . ناگهان روزی از راه رسید و بر تخت نشست در حالی که سر تا پایش همه سیاه بود . او در این سیاهپوشی به زندگی خود ادامه می داد و به هیچ کسی راز پنهان در سینه خود را نمی گفت تا اینکه من از مشفقی و دلداری به پرستاری دل او رفتم و با التماس زیاد ، شاه راز درون خود را بر من گشاد و چون مرا محرم یافت ، اینگونه لب به سخن گشود که :
یک روز در مهمانخانه ی من غریبی از راه رسید که کفش و دستا و جامه اش هر سه سیاه بود . بعد از پیش نهادن نزل و خوردنی ، علت این سیاه پوشی را از او پرسیدم ولی او لب به سخن نگشود . تا اینکه با اصرار و پافشاری من شرمگین شد و گفت :
در ولایت چین شهری است که همانند بهشت برین آراسته است . نام آن شهر ، شهر مدهوشان است و آنجا تعزیت خانه سیاهپوشان است . مردمانی که همانند ماه زیبایند و پرندی سیاه بر تن دارند . این سخن گفت و بیش از این ادامه نداد و رفت و آرزوی مرا به مقصود نرساند . ماجرای این قصه را از هر کسی پرسیدم ولی جواب خود را نگرفتم . عاقبت شاهی و مملکت را رها کردم و به دنبال آن شهر رفتم تا اینکه آنجا را پیدا کردم و در آن منزل گزیدم . تا یک سال احوال آن شهر را از هر کسی می پرسیدم ولی کسی جواب درستی نمی داد تا اینکه قصابی آزاد مرد را یافتم . قصابی زیباروی و خوش زبان که با زرافشانی ها و هدیه های من ، صیدم شده بود و من را به خانه ی خود دعوت کرد و بعد از پذیرایی و مهمانی دوباره به غلامانمدستور دادم تا از خزانه خاص ، نقدهای درست و گنج های باارزش به آن مرد بدهند . او که از این کارم بسیار شرمنده شده بود ، گفت : اگر حاجتی داری بگو تا برآورم . من هم ماجرا را بازگو کردم و اینکه چرا مردم این شهر سیاهپوشند ؟ در حالی که هیچ مصیبت و سوگی ندارند . مرد قصاب وقتی این سخنان را شنید ، همانند گوسفندی که از گرگ رمیده باشد ، گفت : که بالاخره چیزی که نباید می پرسیدی ، پرسیدی و من ناچارم به آن جواب بدهم . وقتی شب شد ، با هم از خانه بیرون برویم تا من راز این سیاه پوشی را به تو بنمایانم .  رفتیم تا به ویرانه ای رسیدیم . آن مرد سبدی را که به ریسمانی بسته شده بود ، پیشم آورد و گفت لحظه ای در این سبد بنشین تا بر آسمان و زمین نظری بیفکنی و بفهمی که هر کسی که خاموش است برای چه اینگونه سیاه پوش شده است ؟ !
وقتی در سبد نشستم ، سبد مانند مرغی به هوا پرواز کرد و به سبب طلسم و نیرنگی که در سبد بود ، من به آسمان رفتم در حالی که رسن در گلوی من محکم شده بود و از آن دور نمی شد ؛ با این حال همان رسن بود که مرا نگه می داشت . سبد به میلی رسید که به سوی ماه کشیده شده بود . در آن هانگام مرا رها کرد و ناله و فریاد من نیز سودی نبخشید و من معلق در آسمان قرار گرفتم . من که از ترس نه بالا و نه پایین را می توانستم بنگرم ، بعد از زمانی چند ، مرغی بزرگ و زیبا را دیدم که بر روی آن میل بلند نشست .من چاره ای ندانستم جز اینکه با توکل بر خدا ، پای آن مرغ را بگیرم . بعد از آن پرنده به پرواز درآمد و من به همراه آن از اول صبح تا نیمه ی روز بر اوج آسمان پرواز می کردیم .
وقتی تابش خورشید به نهایت رسید ، دیدم که مرغ بر بالای سبزه زاری زیبا و عطرآگین در حال پرواز است . دست از پای مرغ کشیدم و با دلی گرم روی گل نازک و گیاهی نرم افتادم . باغی بسیار زیبا که غبار آدمی بر آن نرسیده بود و زمینش در مثل مانند آسمان بود .
من که این جای نیکو را دریافته بودم ، پیوسته حمد خدای می گفتم و میوه های لذیذ باغ را می خوردم و شکر نعمت به جای می آوردم .
عاقبت از شادی در زیر درخت سروی آرام گرفته بودم و شب را با خوشی سپری می کردم تا اینکه صبح دمید و بادی به خنکی و خوشبویی باد بهار وزیدن گرفت . ابری آسمان را پوشاند و بر سبزه ها درافشانی کرد . در این حین دیدم که صد هزار حور از راهی دور نمایان شدند و جهان را نورانی کردند . این حوریان زیبارو از راه رسیدند و فرش انداختند و تختی را آراسته نمودند . در حالی که من از حیرت صبر و آرام خود را از دست داده بودم . تا اینکه آفتاب رویی نمایان شد که در مثل او مانند سروی بود و دیگر حوریان مانند چمن یا مثل گلی سرخ بود و دیگر حوریان مانند سمن .
آن بانوی همایون بخت آمد و بر تخت نشست . شاهی که صورتش مانند لشگر روم بود و زلفینش مانند لشگر زنگ .بعد از زمانی چند سرش را بلند کرد و با محرم کنار خود گفت : به نظرم می آید که از نامحرمان خاکی در این اطراف کسی باشد . برو و او را پیدا کن و اینجا بیار .
آن پریزاده از چپ و راست نگریست تا من را دید و دستم را گرفت و پیش آن بانوی زیبا برد .
وقتی در مقابل او ایستادم ، به سرعت خاک پایش را بوسدم و در برابرش سجده کردم . می خواستم در کنار پای او بنشینم ولی به من گفت : بیا بالا و بر روی تخت کنار من بنشین . هرچند که من از خود فروتنی نشان دادم ، و گفتم بر تخت بلقیس مانند تو جای دیوی چون من نیست . اما آن بانوی زیباچهره به خادمی دستور داد تا دست من را گرفت و بر تخت کنار خود جای داد .
آن ماه زیبارو دستور داد تا خازنان بهشت خوان نهادند و انواع خوردنی ها مهیا کردند ؛ غذاهایی که بیرون از حد اندیشه و گمان من بود . وقتی غذا را خوردیم ، مطرب و ساقی آمدند و اسباب عیش و طرب مهیا گشت . وقتی رقاصان از رقصو پایکوبی فارغ شدند ، ساقی شروع به دادن شراب کرد و من که از نیروی عشق و مستی شراب عنان از کف داده بودم ، دیدم که آن شکرلب و بانوی مهربان از مستی من خشمگین و دلگیر نشده است و فهمیدم که مهر مرا در دل دارد . اینجا بود که خود را همانند زلف در پایش انداختم و بر پای او بوسه زدم . من که غرق عشق بازی و بوس و می خوردن بودم ، از او پرسیدم که نام تو چیست ؟ و او گفت : من ترکتاز هستم . دیدم که هم نام و در عین حال هم کیش و همدم من است .
دلم با خنده می گفت که وقت خوش است و حالا که یار ناز تو را می خرد ، بوسه از او بستان و من به جای خواستن یک بوسه ، هزار بوسه دریافت می کردم . وقتی از شدت هوس خونم به جوش آمد ، این حالت را در من دریافت و فهمید که عنان عشق از اختیارم در رفته است ؛ به من گفت که امشب به بوسه قانع باش و جایز نیست که بیشتر از این با من عشقبازی کنی و اگر دیدی که بر طبیعت خود نمی توانی غلبه کنی ، از این کنیزکان ماهروی ، هرکدام را که می خواهی انتخاب کن تا به شبستان خاص تو بپیوندد و آتش تو را از جوش بنشاند . شبهای دیگر هم اگر عروس نو خواستی ، به تو خواهم داد . بدین ترتیب از بین کنیزکان خود ، زیبارویی به من سپرد . آن ماهرو و کنیز زیبا دستم را گرفت و به قصری برد که در آنجا بساط بلندی افکنده بود و از پرنیان و پرند جای خوابی مهیا گشته بود . آن شب را با آن ماهروی به صبح رساندم و بعد از اینکه غسل کردم ، در گوشه ای فرض ایزد را به جای آوردم و بعد از آن همانند گلی زرد از خمار می بر آن سبزه و در کنار مرغزار و چشمه ای سرد آرمیدم و تا وقت شام خفتم .
وقتی سر از خواب برداشتم ، دیدم ابر و بادی عنبرین و خوشبو می وزد و لعبتان یکی یکی گرد می آیند و مقدمات جشن و عشرت را به پا می کنند و دوباره آن عروس یغمایی بر سر تخت بر آمد و دستور داد که مرا بجویند .
همانند شب قبل من را یافتند و بر سریر خاص نشاندند و بعد از خوان و غذا و نواختن موسیقی و نوشیدن شراب ، ترک زیباروی من رحمت و رغبت خود را نسبت به هندویی چون من آشکارا کرد و با غمزه یاران و کنیزکان خود را از برش دور کرد و با من خلوت نمود . من که این حالت را دیدم طاقت نیاوردم و همانند زلف دست به کمرش بردم و او را در آغوش کشیدم ولی باز هم آن پریچهره به من گفت که بیقراری نکنم و به بوسیدن قانع باشم . من که در نهایت عشق و بیقراری و  بی صبری ، علت را از او پرسیدم ، گفت که امشب را اینگونه خوش باش که اگر از خیالی جز بوسیدن من فراتر نروی ، از شمع جاودانی وصالم در آینده بهره مند خواهی شد و وقتی من از این پایه به زیر آیم ، در دسترس تو خواهم بود - هرچند که مدتی طول بکشد - . وقتی که این سخنان را شنیدم ، با او همدم و همساز شدم و به روزهای دیگر امید بستم . از روی ناز و عشوه شراب می خوردم و وقتی با بوس و شراب میل و رغبتم زیاد شد و ترک دلکش من باز هم مرا بیقرار و بی تاب دید ، یکی از لعبتان را آماده کرد تا با من بیاید و آتش شهوتم را فروبنشاند .آن شب را نیز با آن پری به شیرینی سپری کردم و اینگونه چند شبی گذشت و کارم رود و می و بوس و عیش بود ؛ روز در باغ و شب در بهشت .
این کار ادامه داشت تا وعده ی ماهروی به سی شب رسید . کنیزکان طبق معمول آمدند و همان رسوم پیشین جریان یافت ؛ آن ماه آفتاب نشان بر عادت دیرینه بر تخت نشست و دستور داد که حریف و همدمش یعنی من را حاضر کردند . وقتی مرا دید با مهربانی بلند شد و مرا بر دست راست نشانید . بعد از خوان و شراب دگر باره مست و واله شدم و زلف یار را در دست گرفتم و با او نرد عشق باختم ولی باز هم وعده ی وصال را به تأخیر انداخت و مرا به امید و صبوری فراخواند .
من که بیطاقت بودم به او گفتم که اگر امشب درِ آرزویم را ببندی ، در این آرزو خواهم مرد و نمی توانم بیش از این صبر کنم . ولی آن ماهروی گفت که هر کامی که داری می توانی از من بگیری ؛ لب و رخ و سینه ام برای تو ولی فقط از گنج خزینه ام دست بردار ؛ در اینصورت می توانی هزاران شب در عیش و خوشی ماندگار باشی . ولی دیگر من تاب نداشتم و نتوانستم گنجش را بی مراد رها کنم . به همین خاطر در گنجینه را زود در دست گرفتم تا لعلش را عقیق آمود کنم و لابه های او هم سودی نکرد . وقتی که ناشکیبی و بیقراری و ستیزه کاری من را دید ، گفت لحظه ای چشمانت را ببند تا در خزینه ی همچون قند خود را بگشایم و تو را به مرادت برسانم . من هم به شیرینی بهانه ی او چشم ها را بستم ولی بعد از باز کردن چشم ، نه کنیزی دیم و نه گنجی ؛ خود را در سبدی افتاده دیدم که کسی اطرافم نبود به جز آهی گرم و بادی سرد .
من در این وسوسه و فکر بودم که آن یار قصاب آمد و سبدم را از بند فرو گرفت و از ستون به زیر آورد . گفت اگر صد سال هم به تو می گفتم ، باور نمی کردی ؛ حالا خودت رفتی و دیدی . شاه گفت که برای من هم پرندی سیاه بیاور تا آن را بپوشم . بعد از آن با دلی تنگ به شهر آمدم و شاه سیاهپوشان نام گرفتم .


نشستن بهرام روز یکشنبه در گنبد زرد و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم دوم

روز یکشنبه شاه همانند خورشید تاجی از زر بر سر نهاد و انگشتری صفرایی زرد و کهربا رنگ به انگشت کرد و با زرافشانی وارد گنبد زرد رنگ شد و دختر پادشاه روم این افسانه را گفت که :
شهری از شهرهای عراق شاهی داشت که با وجود هنرمندی زیاد ، زن نمی گرفت ؛ چون با توجه به حساب طالع خویش ، زنان با او دشمن می شدند . به همین خاطر مدتها تنا زندگی می کرد . به ناچار تصمیم گرفت که چند کنیزک خوب و مهربان بخرد تا با آنها به خوشی روزگار را سپری نماید . ولی کنیزکان بعد از چند هفته از حد و اندازه خود فراتر می رفتند و ادعای خاتونی می کردند و گنج های قارونی می خواستند . این امر هم با وسوسه ی پیرزنی بود که در آنها می دمید و آنها را بانوی روم و نازنین طراز می خواند و بدین طریق در دل آنها غرور و باز ایستادن از خدمت شاه ایجاد می کرد و بدین گونه شاه هرچه کنیز می خرید ، آن پیرزن آنها را می فریفت و از خدمت شاه باز می داشت و شاه هم آنها را می فروخت ؛  به طوری که به شاه برده فروش نامبردار گشت .
روزی مردی برده فروش به شاه کنیزی را پیشنهاد کرد که هر نوع خوبی و زیبایی و خدمتگزاری را داشت ولی فقط عیبش این بود که از همبستر شدن با مرد خودداری می کرد و هر کسی که او را به خاطر طنازی و زیبایی می خرید ، بامدادان بازپس می داد زیرا هنگام آرزوخواهی و وصال ، جان آرزوخواه را به لب می رساند .
کنیزفروش به شاه گفت : بهتر است که از خرید او دست بداری و کنیزان زیباروی دیگری را انتخاب نمایی . ولی شاه مهر و رغبت آن کنیز را در دل گرفته بود و به ناچار از آن یک صفت ناپسند او و از آرزوی وصال منصرف شد و او را خرید .
آن پری رو در زیر پرده شاه همانند غتچه مهربان بود و به جز خفت و خیز با شاه هر نوع خدمتی به او می کرد که باز آن پیرزن برای افسون آن کنیز آمد و می خواست او را بفریبد و از خدمت کردن به شاه باز دارد . وقتی شاه از این موضوع اطلاع یافت ، پیرزن را از خانه بیرون کرد .
شاه هرچند از آن کنیز به بهره ای نمی رسید ولی باز خویشتن داری می کرد تا اینکه شبی آتش عشقی در دو مهربان شعله ور شد . پای شاه در زیر خزّ و پرند با پای آن کنیز تماس پیدا کرد به طوری که هر دو در تاب شدند . شاه به آن گل گلاب انگیز گفت که ای رطب دانه رسیده من و ای نور دیده ی من سوالی از تو می پرسم ؛ به آن پاسخ درست بده ؛ چرا مهر عشقبازی اینگونه در تو سرد و مرده است و با همه بی مهری می کنی و کسی را به وصال نمی رسانی ؟
سرو نازنده که از درست گویی چاره ای ندید ، گفت : در نسل ما خصلتی وجود دارد که از زنان هر کسی با مردی وصلت کرد ، هنگام زادن مرد . پس من چگونه می توانم این خطر را بر جان و زندگی ام بپذیرم و دل به مرگ دهم ؟
کنیز بعد از گفتن این سخنان به شاه گفت که من اسرار درونم را بیان کردم ، حالا تو بگو که چرا این همه کنیز می خری و خیلی زود آنها را می فروشی ؟
شاه گفت : زیرا هیچ کدام از مهر با من دم نزدند و به غرور و خودبینی دچار شدند و از خدمت بازماندند . به غیر از تو که زمان به زمان در خدمتگزاری بهتر بودی . این سخنان شاه هم بر کنیز تأثیر نکرد و در رام کردن او کارگر واقع نشد .
پیرزن که از واقعه اطلاع داشت ، نزد شاه آمد و به او پیشنهاد کرد که در جلوی آن کنیز با کنیزان و ماهرویان دیگر همبستر شود تاشاید آن کنیز با دیدن آنها و از روی غیرت یا حسد با تو همخواب شود . شاه نیز همین کار را چند باری انجام داد تا اینکه شبی آن همایون چهر فرصتی یافت و از روی مهر به شاه گفت که این احوالات و اسرار چنین کاری را برایم بازگو کن . اگر قفل این سرّ را پیشم بگشایی ، من هم قفل گنج گوهر را برایت باز می کنم و مطابق میل تو می سازم و شاه هم ناشکیبایی و اشتیاق خود نسبت به او را بیان کرد و اینکه آن پیرزن این آتش را برای نرمی و رام شدن تو شعله ور ساخته است . وقتی کنیزک ماهروی صداقت و اشتیاق شاه را اینگونه دید ، او را در بر گرفت و شاه نیز چون بلبل مستی بر سریر غنچه بنشست و همانند طوطی به شکر افشانی مشغول گشت و قفل زرین را از درج قند او برداشت و ...


 نشستن بهرام روز دوشنبه در گنبد سبز و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم سوم

دختر سبز پوش ِ شاه ِ اقلیم ِ سوم اینگونه داستانش را آغاز نمود که :
شخصی عزیز و خوب و خوشدل و پرهزکار در روم بود به نام « بِشر » . روزی از روی ناز و سرمستی به راهی می رفت . زنی را دید که در پوششی مستور بود و فارغ و بی خبر از بشر از آنجا می گذشت . ناگهان بادی وزید و برقع از رخسار ماه وش ِ او کنار زد . بشر با دیدن صورت زیبایش از حال رفت و شیفته ی او شد و از بیخودی آوازی بلند برداشت که ماهروی از آن فریاد برقع به روی انداخت و با عجله از آنجا رد شد . بشر که از خواب سرمستی و عشق بیدار شده بود ، رفتن به دنبال او را جایز ندید و روا آن دانست که به عبادتگاهی برود تا با کمک خدا بر این شهوت و آرزو فایق شود و از وسوسه شیطان در امان بماند . وقتی از آن جای مقدس بیرون آمد ، همسفری با او همراه شد که از هر نکته و پدیده و سخنی خرده گیری می کرد و همه چیز را با بدخواهی تفسیر و توجیه می نمود . نام آن مرد « ملیخا » بود . از جمله ی این خرده گیری ها این بود که بعد از مدتها رهسپاری و طی طریق از بیابان گرم و بی آبی عبور می کردند تا اینکه به درختی ستبر و پرشاخ و برگ و سبز رسیدند . در آنجا خمی سفالین دیدند که آبی زلال و گوارا در خود داشت  . وقتی آن فضول آب گوارا را در میان آن خم سفالین دید ، گفت : ای بشر ، چرا این خم تا به لب در زیر خاک پنهانست ؟ و نیز بگو که آب این خم تا به کجاست ؟ بشر گفت : حتماً برای پاداش الهی و رضای او در این بیابان چنین کاری کرده اند تا کسی از تشنگی هلاک نشود .
« مرد گفت : باز هم مثل قبل سخنت نادرست است . این جا جای صیادان است که آب داخل این خم را به عنوان طعمه و تله ای برای صید قرار داده اند تا به خاطر گرمای بیابان به اینجا بیایند و آب بخورند و صیادان آنها را شکار کنند .
وقتی در کنار آن آب سفره نهادند و آب و غذا خوردند ، ملیخا به بشر گفت : می خواهم در این آب روم و تنم را بشویم و شرک و گرد و غبار راه را از خود دور کنم . سپس با سنگ این خم پاره را بشکنم و صید ها را از گزند نجات دهم . هر چه قدر بشر اصرار کرد تا او را از این کار باز گرداند ، سودی نبخشید و ملیخا به درون آب رفت در حالی که نمی دانست این خم در واقع همان چاه است و بسیار هم عمیق می باشد . هر چه قدر هم سعی کرد نتوانست از دست اجل فرار کند و سرانجام غرق شد . بشر وقتی دید که همراهش بلیرون نیامده ودیر کرده است ، بر سر خم رفت و پیکر بیجانش را در آب دید . و دید که در عوض خم چاهی است که آن را با آجر بالا آورده اند و برای آنکه حیوانات و موجوداتی که از این آب می خورند ، در درونش نیفتند ، روی آن را با نیمه خمی پوشانده اند .
بشر غریق را به سرعت از آب بیرون کشید و با حسرت در کنارش لحظه ای نشست و می گفت : این همه ادعا ها و پیش بینی های تو کجا رفت و چطور نتوانستی با علم و ادعای آینده نگری خود ، چاه را از خُم تشخیص دهی ؟ بعد از آن بلند شد و رخت و اسباب او را برداشت . وقتی وسایلش را باز کرد ، کیسه ای در آنها یافت که هزار زرّ مصری در آن بود . بشر دوباره آنها را مهر کرد و بست و به قصد پیدا کردن خانواده او حرکت کرد . وقتی به شهر آمد ، عمامه ی ملیخا را به همه نشان داد و سرانجام کسی آن را شناخت و آدرس خانه اش را به بشر داد . بعد از اینکه بشر به خانه رسید ، در زد ؛ شکر لبی دلبند در حالی که روی خود را زیر نقاب پنهان کرده بود ، در را باز کرد . بشر هم تمام ماجرا را برای آن زن تعریف کرد . آن زن که زنی کاردان و شگرف بود ، با شنیدن این سخنان کمی پریشان شد و آبی از چشمان خود فرو نشاند ؛ بعد گفت : ای همایون رای و نیکمرد ، آفرین بر حلالزادگی و لطیفی و روگشادگی تو که این جوانمردی را از خود نشان دادی . بعد سخن به شکوه از ملیخا گشود : که او مردی بد پسند و بیوفا و مردم آزار بود و من از دست او سالهاست که در رنج و عذابم و حالا که خداوند این محنت را از سرم دور کرد و فرد وفاداری مانند تو را دیدم ، می خواهم که با من ازدواج کنی تا پرستاریت کنم و همدم تو باشم . مال بسیاری دارم و جمال من نیز این است . آنگاه برقع از روی برانداخت و صورت زیبای خود را نمایان ساخت . وقتی بشر او را دید ، فهمید که او همان است که در فلان روز او را دیده بود و از هوش رفته بود . بشر به آن پریچهره دل بست و با او کام دل می راند و خوشحال بود از اینکه چنین ماهی را از کسوف دور کرد و چنین شاهدی را از جهود صفتی چون ملیخا نجات داد . لباسی سبز رنگ به آن پریرخ در پوشانید و ...


نشستن بهرام روز سه شنبه در گنبد سرخ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم چهارم


بهرام در روزی از روزهای دی ماه و روز سهشنبه با لباسی سرخ رنگ به سوی گنبد سرخ حرکت کرد و به نزد بانوی سرخ روی سقلابی رفت . دختر سقلاب شاه هم افسانه اش را اینگونه بیان کرد که :
در شهری از ولایت روس پادشاهی بود که دختر بسیار زیبایی داشت که به غیر از خوبی و شکرخندی از پیرایه ی هنر و دانش نیز برخوردار بود . این دختر زیبارو در جادوگری نیز سرآمد جهان شده بود . وقتی در جهان پیچید که فلان پادشاه دختر ِ حورسرشتی دارد که در زیبایی سرآمد است ، همگان با زور و به زر به سوی او متمایل شدند ولی آن صنم راضی به ازدواج با هیچ کدان نشد . دختر به پدر پیشنهاد داد تا برای رهایی از دست خواستگاران به کوهی بلند برود و اطراف آن را حصاری محکم برآورد . پدر نیز به او اجازه داد و دختر همانند گنجی در حصار آن کوه رفت و پنهان شد . به همین خاطر به « بانوی حصاری » نامبردار گشت . دختر شاه که به علم نجوم و طلسم نیز آشنا بود ، در راه آن حصار بلند ، طلسمی چند بر کار کرد تا کسی نتواند به راحتی وارد آن جایگاه شود . به جز یک نفر که نگهبان دژ بود و می توانست از آن جایگاه خطرناک و طلسمها به سختی عبور کند . زیباروی حصار نشین در نقاشی نیز ماهر بود . خامه ای برداشت و پیکر خود را بر پرندی نگاشت و بر روی آن با خطی زیبا نوشت که هر کسی در جهان هوای من را دارد ، باید از این حصار و طلسمات عبور کند تا به من دست یابد و چهار شرط بیان کرد : 1- نیکنامی و نیکویی      2- گشودن طلسم ها     3- پیدا کردن درب ورودی دژ       4- رفتن به شهر و نزد پادشاه تا من بیایم و با او سخن بگویم و میزان رای و دانش و هنر او را بسنجم .
این تابلوی نقاشی را به کنیز و خادم خاص خود داد تا در نزیک دروازه ورودی شهر نصب نماید تا همگان ببینند .
هر کسی از روی گرمی عشق و شور جوانی در آن راه قدم برمی داشت و زندگانی خود را بر باد می داد . هر کسی هم که موفق نمی شد ، سرش بر باد می رفت و در کنار دروازه شهر و زیر آن تابلو نقاشی افکنده می شد . به طوری که دروازه شهر پر از سرهای بریده شده گردید .
جوانی شاهزاده و از نسل بزرگان و آزادگان روزی از شهر به شکار می رفت که آن پیکر دلفریب و و آن شرط ها را مشاهده کرد و شیفته ی آن صورت و آن قلم شد و تصمیم گرفت که او را به چنگ آورد . او آرزویش را با کسی در میان ننهاد و شب و روز در فکر او بود . هر سحرگاه با آرزویی تمام به سوی آن پیکر نوآیین می آمد ولی هیچ سررشته و چاره ای نمی توانست بیابد تا گره از کار خود بگشاید . تا اینکه به یاد خردمند و دیوبند و فرشته خویی افتاد که مرد بسیار بادانشی بود و هزار راز بسته را گشاده بود . جوان آزاده تمام اسرار و خواسته های خود را پیشش بیان کرد و آن فیلسوف نیز حساب های نهفت را چنان که سزاوار بود ، به آن شاهزاده جوان بازنمود .
بعد از آن روزی طالع خجسته ای معین کرد تا کار سخت خود را آسان نماید و مطابق قیاس و علم و عقل خود ترتیب شکستن هر طلسمی را فراهم ساخت و برای پیشرفت کار خود از تیزهمتان مرتاض یاری خواست . لباس سرخگون پوشید که این لباس خون آلود و سرخ رنگ از روی تظلم و دادخواهی از جور و ستم گردون می باشد .
خلاصه اینکه آن جوان با گشادن طلسم و پیمودن سه شرط اول برای ادای شرط چهارم به سوی بارگاه شاه رفت و دختر نیز شادمان از چنین جوانی به سوی پدر رفت .
شاه مجلسی به رسم کیانی آراست و نامداران و راستگویان و رستگاران را فراهم ساخت و مهمانی باشکوهی ترتیب داد . بعد از خوردن غذا و پرورش طبیعت و مزاج شاه پیش دختر خود رفت تا این بازی آموز لعبتان طراز ، چه بازیگری پیشه خواهد ساخت .
دختر از بناگوش خود دو لؤلؤ خرد برگشاد و به خازن داد تا به دست مهمان برساند و جواب او را برگیرد . وقتی فرستاده پیش مهمان آمد ، شاهزاده مهمان با دیدن دو گوهر ، سه جواهر دیگر به آنها افزود و به فرستاده داد تا به دختر شاه بدهد . دختر شاه آنها را بسود و با شکر آمیخت و داد تا نزد خواستگار مهمان ببرند ؛ این بار هم مهمان نکته را دریافت و جامی شیر در آن فشاند و به سوی دختر فرستاد . وقتی کنیز به سوی بانوی خود آمد و آن ره آورد را پیش گذاشت ؛ بانو آن شیر برگرفت و بخورد و آنچه باقی مانده بود را خمیر کرد و وزن کرد ؛ دید که همان اندازه و عیار جواهر قبل از خرد شدن است .
سپس انگشتری از دست خود گشاد و به سوی جوان فرستاد . شاهزاده دانا نیز آن را برداشت و در انگشت کرد و عزیز داشت و درّی یکتا و جهان افروز به دست کنیز داد تا به دختر شاه برساند . بانو آن گوهر را در کف دست نهاد و عقد خود را از گلو باز کرد و درّ را در آن رشته کرد ؛ دید که دو درّ از هم قابل تمییز نیستند و در واقع از یک قبیله اند .
کنیز آن دو مهره را به سوی شاهزاده جوان برد و جوان بخرد نیز از غلامان مهره ای ازرق خواست و بر روی آن دو مهره نهاد تا به سوی دختر بفرستد .
وقتی دختر شاه مهره را با درِ دید ، مهر بر لب نهاد و خندید و مهره را در دست بست و درّ را در گوش کرد . سپس به پدر خود گفت برخیز و کار بساز که همسر شایسته ی خود را یافتم .
پدر اسرار این کارها را از دختر پرسید و او پاسخ داد که در فرستادن دو لؤلؤ ناب به سوی جوان هدفم این بود که بگویم عمر دو روزه بیشتر نیست ؛ دریاب . او که سه درّ دیگر بر آنها نهاد ، منظورش این بود که اگر پنج روز هم باشد ، زود می گذرد . و اما اینکه چون شکر را با در درآمیختم و هر دو را با هم سودم و درهم آمیختم ، به این معنی بود که عمر و شهوت با هم عجین و همراهند ؛ چه کسی می تواند با فسون و کیمیای عقل آن دو را از هم جدا کند ؟ و آن جوان که شیر در میان آن ریخت ، و یکی را از بین برد ، گفت که وقتی شکر با درّ در می آمیزد با قطره ای شیر از میان می رود و من که از ساغر او شیر را خوردم ، در واقع در برابر او شیرخوار بودم .
وقتی به سوی او انگشتری فرستادم یعنی راضی به نکاح با او شدم و او که گهر نهانی داد گفت که مانند گهر جفتی مثل من نخواهی یافت . وقتی من گوش را با گوهرم هم عقد بستم ، وانمودم که در واقع جفت اویم و او که در جستجوی آن دو گوهر ، سومی در جهان ندید ، مهره ای ازرق به آنها بست تا از چشم بد در امان باشیم .
و اینگونه بود که شاه بزمی چون بساط بهشت آراست و آن دو سبکروح را به هم سپرد ...


 نشستن بهرام روز چهارشنبه در گنبد پیروزه ای و افسانه گفتن دختر شاه اقلیم پنجم

  روز چهارشنبه که شکوفه خورشید شکفت و آسمان که از ظلمت شب سیاه بود ، رنگ پیروزه ای گرفت ، شاه جامه ای پیروزه گون پوشید و به گنبد پیروزه ای رفت و بانوی این گنبد شبهنگام این افسانه را بازگو کرد که :
مردی زیبارو در مصر بود به نام ماهان که یوسف مصریان در برابر زیبایی او مانند هندویی بود . شبی با جمعی از دوستان و همزادان در باغی به سماع و سرود و نشاط مشغول بودند .
ماهان که مغزش از شراب داغ شده بود ، همانند مستان گرد باغ می گشت تا به نخلستانی رسید . شخصی را دید که نزدیک آمد و خود را آشنا معرفی کرد . ماهان وقتی او را از نزدیک دید ، دید که در تجارت شریک مالش است . آن مرد گفت که امشب از راه دوری رسیدم و دلم طاقت ندیدن تو را نداشت . سودی بی اندازه آوردم و در شهر و کاروانسرای سر به مهر گذاشته ام . اگ به دنیالم آیی ، خیلی خوب خواهد شد . ماهان از شادمانی مال به دنبال آن شریک راه افتاد . آنقدر راه پیمودند که ماهان گفت : ما چهار فرسنگ راه پیموده ایم در حالی که تا شهر یک میل راه بیشتر نبود . ولی خودش به خود گفت که حتماً من مستم و تصورم اشتباه است . آنقدر رفتند تا مرغ سحرگاهی شروع به خواندن کرد و صبح فرا رسید . ناگهان شریک از ماهان ناپیدا شد و ماهان از روی مستی و ماندگی بر جایش خفت تا اینکه گرمای داغ آفتاب در میانه روز بیدارش کرد . ماهان وقتی بیدار شد ، به جای باغ گل خود را در خرابه و غاری مشاهده کرد . هرچند تاب و توانی در پاهایش نبود ، با این حال به سرعت به راه افتاد و بسیار راه پیمود تا اینکه شب فرا رسید و بیخود بر در غاری افتاد که در آن تاریکی ، هر گیاهی در نظر او مانند ماری مجسم می شد . او در آن دیو خانه ناگهان آواز آدمی شنید . وقتی خوب نگریست ، مرد و زنی را مشاهده کرد که باری بر دوش داشتند و از سنگینی با آهستگی راه می پیمودند . آن مرد وقتی ماهان را دید ، جلو آمد و گفت : هان ، چه کسی هستی ؟ ماهان گفت : مردی غریبم که از کار و بار و خان و مان خود جدا شده ام . آن مرد گفت چگونه به اینجا رسیده ای ؟ اینجا جایگاه دیوان است . ماهان هم ماجرای دیشب و آن مرد ِ به ظاهر شریک را تعریف کرد . آن مرد گفت : آن کسی که آدمش می خوانی ، دیو بود و نامش « هایل بیابانی » است . من و این زن رفیق و یار تو هستیم ؛ به دنبال ما راهی شو تا تو را از اینجا نجات دهیم . ماهان میان مرد و زن میل به میل راه را طی کرد تا دم صبح هیچ صحبتی رد و بدل نشد . وقتی صدای خروس دهل برکشید و صبح روشنی خود را آشکار کرد ، آن مرد و زن ناگهان ناپدید شدند . در آن حال ماهان خود را در تنگنایی مشاهده کرد که اطرافش پر از کوه بود و جایگاه پلنگ . از گرسنگی چاره ای ندید که به جای نان ، بیخ و تخم گیاه را جستجو کند و کوه به کوه را بپیماید . بدین علت تا شب راه رفت . چون جهان به تاریکی گرایید ، خود را در گوشه ای پنهان کرد . ناگهان صدای پای اسبی را شنید . سواری پدیدار شد که اسبی یدک نیز به همراه داشت . وقتی ماهان را دید ، گفت : کیست و اینجا چه می کنی ؟ ماهن سرگذشت خود را مو به مو بیان کرد . وقتی آن سوار این افسانه را شنید ، لاحول کنان به ماهان گفت که از دست دو غول ترسناک به نام « غیلا » و « هیلا » جان سالم به در برده ای . آنها آدمیان را از راه بدر می کنند و خونشان را در تنهایی می ریزند . اینک بیا و سوار اسب شو و دنبالم حرکت کن . وقتی اندکی راه را پیمودند و از خطرگاه کوه گذشتند ، دشتی نمایان شد که از هر طرف نوازش رود و بربط و نوای سرود به گوش می رسید .
تمام صحرا به جای گل و سبزه ، پر از غول و دیو بود که داد و فریاد می کردند . چون اینگونه ساعتی گذشت ، از دور هزار مشعل نور پیدا شد . ناگهان اشخاصی با کالبد های سهمناک و بلند و زشت ، پدیدار شدند که صورت و ظاهری سیاه و ترسناک داشتند . با صدای زخمه ی آن دیوان ، اسب ماهان شروع کرد به رقصیدن . وقتی ماهان به زیر پای خود نگریست ، خود را سوار بر اژدهایی مهیب دید که چهار پا و دو پر و هفت سر داشت . آن اژدهای دیو نما بر بلندی و پستی می دوید تا اینکه صبح فرا رسید و ماهان را بر زمین کوبید و از دیده ها ناپدید شد . ماهان همانند جان داده ها در گوشه ای افتاد تا اینکه هرم گرمای خورشید او را به هوش آورد . از جای خود بلند شد و ساعتی نیک به این طرف و آن طرف نگریست . خود را وسط بیابانی دید که هیچ پایانی نداشت . ماهان برای نجات خود همانند ددان و همانند تیر شروع به دویدن کرد تا اینکه تا رسیدن شب بیابان را پیمود و به زمین سبز و آب روان رسید . بیغوله ای در آن اطراف یافت تا شب را در آن سپری کند . در آنجا رفت و چاهی دراز مشاهده کرد ؛ مانند یوسف وارد آن چاه شد و آنقدر رفت تا به پایان آن رسید و در آنجا آرام گرفت . وقتی آماده خوابین شد ، نوری سپید را از روزنی مشاهده کرد . وقتی از آن رخنه سر و گردن خود را بیرون داد ، باغی دید که همانند بهشت زیبا و پر از میوه های رنگارنگ بود . خود را به زور از آنجا بیرون برد و به میان باغ رفت و شروع به خوردن کرد که ناگهان از گوشه ای فریادی شنید که بگیرید این دزد را . پیری از خشم و کینه به سوی ماهان آمد و گفت : در باغم به چه کار آمده ای ؟ و اصلاً تو کیستی و اینجا چه کار می کنی ؟ ماهان ماجرای شبهای قبل خود را تعریف کرد . پیر با شنیدن سخنانش ، چوبدستی را کنار گذاشت و بنا کرد به مهربانی کردن با او . پیرمرد ماهان را نواخت و گفت : این همه مال و باغ برای من است ولی فرزندی ندارم ؛ اگر قبول کنی فرزندم باشی ، تمام این ثروت را به نام تو می کنم و ماهان هم قبول کرد . پیرمرد دست ماهان را گرفت و به سوی بارگاه خود حرکت کرد . صفّه ای که تا فلک سربرآورده بود و همه دیوار و صحن آن از رخام بود و همانند نقره خام می درخشید . پیر به ماهان گفت : زمانی بر بالای این درخت برو و بیاسا تا من بساط عیش و خوابگاه تو را فراهم کنم و اگر نیاز به آب و غذا داشتی ، همین جا مهیاست . اگر کسی پیشت آمد ، هیچ جوابش مگوی و فریب او را مخور . فقط صبور باش و از عهد من بیرون نیا تا من برگردم . امشب از چشم بد هراسان باش تا شبهای دیگر در راحتی باشی . ماهان که بر بالای شاخه های درخت آرمیده بود و اطراف باغ را می نگریست ، ناگهان از دور بیست شمع را مشاهده کرد که به طرف آن درخت می آمدند . نوعروسانی که شمع در دست داشتند و شاهی در میان آنها بود . وقتی پیش صفه باغ رسیدند ، بزمگاه شاهی نهادند و آن پریرخ را بر جایگاه خاص نشاندند و شروع کردند به آواز خوانی ؛ به طوری که صبر و شکیب را هم از ماه و هم از ماهان ربودند . ناگهان بادی وزیدن گرفت و پستانهای ترنج گونه ی آنان را نمایان ساخت . ماهان از راه دور در غم آن ترنج ها ، صندل می سایید و در این فکر بود که خود را در میان آنها اندازد و با آن لعبتان حور سرشت بدون هیچ قیامتی به بهشت درافتد .
نوعروسان خوانی نهادند که همانند جهانی وسیع و متنوع بود . در این میان شاه آنان نازنینی را گفت : من بوی عود به مشامم می رسد . به نظر می رسد که بر بالای این درخت آشنا نفسی باشد که در اندیشه ی دست یافتن و رسیدن به ماست ؛ برو و او را پیش ما آور . آن نازنین به سوی ماهان رفت و بلبل آسا او را در میان زیبارویان آورد . ماهان که مست جمال آنها شده بود ، پند پیر را از یاد برد و به میهمانی ماه رفت . شاه زیبارویان ماهان را با خودش بر بساط خاص نشاند و با او هم غذا شد و انواع خورشها و غذاها را برایش مهیا ساخت . بعد از آن جام یاقوت روان شد و چون ساغری چند نوشیدند ، از مستی شرم و حیا را کنار گذاشتند و همدیگر را در بر گرفتند . ماهان او را محکم در آغوش گرفت و مست وصال او شد . وقتی خوب به صورتش نگریست ، دید او عفریتی بد شکل و زشت است که بوی گندش از هزار فرسنگ هم به مشام می رسید .وقتی ماهان بینوا  دید ماهی مانند اژدها شده است و سیم ساقی مانند گراز سم ؛ نعره ای برکشید تا خود را خلاص کند .
آن دیو فرشته نما همچنان مشغول بوسیدن ماهان بود تا اینکه صبح فرا رسید و آن خیالات و دیوان همه کنار رفتند . ماهان به جای آن باغ و بهشت و کاخ ، خود را در جایی زشت دید که همانند دوزخ تافته بود و همه جا خارستان و مور و مار و مردار و استخوانهای گور و جانوران بود . حوض های آب نیز به پارگین هایی پر از آب گندیده بدل شده بودند . ماهان این بار هم از کار خود در عجب ماند و بر خود استغفراللهی خواند . نه توانی داشت که برخیزد و حرکت کند و نه روی ماندن داشت . هنوز هم برایش عجیب بود که چگونه دیشب در آن بوستان بود و امروز در این محنتستان .
وقتی ماهان از آن خیالات و از چنگ بدخواهان رست ، توبه ها کرد و نذرها پذیرفت و به خداوند پناه برد و پیوسته اشک از دیدگان جاری می ساخت . سپس به سجده افتاد و مشغول راز و نیاز به خدا شد . وقتی سربرآورد ، دید سبز پوش و سرخ رویی در کنار اوست . ماهان نامش را پرسید و او گفت : من خضر هستم ؛ آمدم تا دست تو را بگیرم . نیت پاک و خداترسی تو باعث شد من اینجا باشم و ترا به خانه ات برسانم . وقتی دست خود را به خضر داد و چشمها را گشود ، دید همانجایی است که آن دیو راهش را زده بود و از آن باغ به گمراهی کشانده بود . یاران خود را دید که ازرق پوشیده اند و خاموشی گزیده اند . پیش آنها رفت و تمام اتفاقات پیش آمده را برایشان بازگو کرد . وقتی دید که آنها به خاطر او ازرق پوشده اند ، خود نیز لباسی با این رنگ درپوشید و همرنگ آسمان شد .


نشستن بهرام روز پنج شنبه در گنبد صندلی و افسانه گفتن دختر شاه اقلیم ششم

دختر شاه اقلیم ششم هم افسانه ی خود را اینگونه بیان کرد :
« دو رفیق بودند به نام خیر و شر روزی آهنگ سفر کردند . هر یک توشه ی راه و مشکی پر آب با خود برداشتند و رفتند تا به بیابانی رسیدند که از گرما چون تنوری تافته بود و آهن در آن از تابش خورشید نرم می شد . خیر که بی خبر از این بیابان سوزان ، آبهای خود را تا قطره ی آخر آشامیده بود تشنه ماند اما چون ازبد ذاتی رفیق خود خبر داشت ، دم نمی زد تا جایی که از تشنگی بی تاب شد و دیده اش تار گشت . سر انجام دو لعل گران بهایی را که با خود داشت در برابر جرعه ای آب به شر واگذاشت . شر به سبب خبث طینت آن را نپذیرفت و گفت : از تو فریب نخواهم خورد . اکنون که تشنه ای لعل می بخشی و چون به شهر رسیدیم آن را باز می ستانی . چیزی به من ببخش که هرگز نتوانی آن را پس بگیری . خیر پرسید منظورت چیست ؟ گفت چشمهایت را به من بفروش. خیر گفت از خدا شرم نداری که چنین چیزی از من می خواهی ؟ بیا و لعل ها را بستان و جرعه ای آب به من بده .
         حالی آن لعل آبدار گشاد                      پیش آن ریگ آبدار نهاد
         گفت مردم ز تشنگی دریاب                 آتشم را بکش به لختی آب
         شربتی آب از آن زلال چو نوش           یا به همت ببخش یا بفروش

 
هر چه خیر التماس کرد سود نبخشید و چون از تشنگی جانش به لب رسید ، تسلیم گشت و : 
       گفت برخیز تیغ و دشنه بیار                   شربتی آب سوی تشنه بیار 
       دیده ی آتشین من برکش                        و آتشم را بکش به آبی خوش
       شرکه آن دید ، دشنه باز گشاد                 پیش آن خاک تشنه رفت چو باد
       در چراغ دو چشم او زد تیغ                   نامدش کشتن چراغ دریغ
       چشم تشنه چو کرده بود تباه                   آب ناداده کرد همت راه
     جامه و رخت و گوهرش برداشت             مرد بی دیده را تهی بگذاشت

 

چوپان توانگری که گوسفندان بسیار داشت با خوانواده خود از بیابانها می گذشت و هر جا آب و گیاهی می دید دو هفته ای می ماند و پس از آن گله را برای چرا به جای دیگر می برد . از قضا آن روزها گذارش به آن بیابان افتاد . دختر چوپان به جستجوی آب روان شد و به چشمه ای دور از راه برخورد . کوزه ای از آب پر کرد و همین که خواست به خانه باز گردد از دور ناله ای شنید . بر اثر ناله رفت ناگهان جوانی را دید نابینا که بر خاک افتاده است و از درد و تشنگی می نالد و خدا را می خواند . پیش رفت و از آن آب خنک چندان به او داد تا جان گرفت  و چشمهای کنده او را که هنوز گرم بود بر جای خود گذاشت و آن را محکم بست . پس از آن جوان را با خود به خانه برد و غذا و جای مناسبی برایش آماده کرد . شبانگاه که چوپان به خانه باز آمد ، جوانی مجروح و بیهوش را در بستر یافت و چون دانست که دیدگانش از نابینایی بسته است به دختر گفت : درخت کهنی در این حوالی است که دارای دو شاخ بلند است برگ یکی از شاخه ها برای درمان چشم نابینا است و برگ شاخه ی دیگر موجب شفای صرعیان .دختر از پدر کمک خواست تا چشم جوان را درمان کند . پدر بی درنگ مشتی آب به خانه آورد و به دختر سپرد . دختر آنها را کوبید و فشرد و آبش را در چشم بیمار چکاند . جوان ساعتی از درد بیتاب شد و پس از آن به خواب رفت . پنج روز چشم خیر بسته ماند و او بی حرکت در بستر آرمید . چون روز پنجم آن را گشودند :
       چشم از دست رفته گشت درست            شد بعینه چنان که بودنخست

 

خیر همین که بینایی خود را به دست آورد به سجده افتاد و خدا را شکر گفت و از دختر و پدر مهربان او نیز سپاسگزاری کرد اهل خانه هم شاد گشتند . پس از آن خیر هر روز با چوپان به صحرا می رفت و در کله داری به او کمک می کرد و بر اثر خدمت و درست کاری هر روز نزد پدر و دختر عزیزتر می شد . چون مدتی گشت خیر به دختر علاقه مند شد زیرا که او جان وی را نجات داده بود و پیوسته نیز از لطف و محبت او برخوردار می شد اما با خود می اندیشید که این چوپان توانگر با این همه مال و منال هرگز دختر خود را به مفلسی چون او نخواهد داد و چگونه می توانند بی هیچ اندوخته و مال ، دختری را بدین جمال و کمال به دست بیاورد . سرانجام عزم سفر کرد تا بیش از این به دختر دل نبندد . شبانگاه قصد سفر را با چوپان در میان گذاشت و گفت : نور چشمم از توستو دل و جان باز یافته ی تو . از خوان تو بسی خوردم و از غریب نوازی تو بسی آسودم . از من چنان که باید سپاس گزاری بر نمی آید مگر آن که خدا حق تو را ادا کند . گر چه از دوری تو رنجور و غمگین خواهم شد ، اما دیر گاهی است که از ولایت خ.یش دور افتاده ام اجازه می خواهم که فردا با مداد به سوی خانه ی خود عزیمت کنم . چوپان از این خبر سخت اندوهگین شد و گفت : ای جوان ، کجا می روی ؟ می ترسم که باز گرفتار رفیقی چون شر بشوی . همین جا در ناز و نعمت بمان . 
           جز یکی دختر عزیز مرا              نیست و بسیار هست چیز مرا
           گر نهی دل به ما و دختر ما            هستی از جان عزیزتز بر ما
          بر چنین دختری به آزادی                اختیارت کنم به دامادی
          و آن چه دارم ز گوسفند و شتر         دهمت تا ز مایه گردی پر

 
خیر که این خبر را شنید شادمان شد و از سفر چشم پوشید . فردای آن روز جشنی بر پا کردند و چوپان دختر خود را به خیر داد خیر پس از رنج بسیار به خوش بختی و کام یابی رسید .
پس از چندی چوپان با خوانواده ی خود از آن جایگاه کوچ کرد . خیر پیش از حرکت به سوی درختی که شفا بخش چشم های او بود رفت و دو انبان از برگهای آن - یکی برای علاج صرعیان و دیگری برای درمان نابیناییان - پر کرد و با خود برداشت و همگی به راه افتادند .
خانواده ی چوپان راه درازی را پیمود تا به شهر رسید . از قضا دختر پادشاه آن شهر به بیماری صرع مبتلا بود و هیچ پزشکی از عهده ی درمان او برنمی آمد . پادشاه شرط کرده بود که دختر خود را به آن کس بدهد که دردش را علاج مند و سر آن کس که جمال دختر را ببیند و چاره ی دردش نکند ، از تن جدا کند . هزاران کس از آشنا و بیگانه در آرزوی مقام و شوکت ، سر خویش به باد دادند .
خیر با شنیدن این خبر کسی را نزد شاه فرستاد و گفت که علاج دختر در دست اوست و بی آنکه طمعی داشته باشد ، برای رضای خدا در این راه می کوشد . شاه با میل پذیرفت و گفت : « عاقبت خیر باد چون نامت » سپس وی را با یکی از نزدیکان به سرای دختر فرستاد .
خیر دختر را دید که بسیار آشفته و بی آرام است . نه شب خواب و نه روز آرام دارد . بی درنگ مقداری از آن برگها را که همراه داشت ، سایید و با آن شربتی ساخت و به دختر خوراند . همین که دختر آن شربت را خورد ، از آشفتگی بیرون آمد و به خواب خوشی فرو رفت . پس از سه روز بیدار شد و غذا طللبید . شاه که این مژده را شنید ، بی درنگ نزد دختر رفت و و از دیدن او که آرامش یافته و با میل غذا خورده بود ، بسیار شاد شد . پس به دنبال خیر فرستاد و به او خلعت و زر و گوهر فراوان بخشید .
از قضا دختر شاه نیز دختری زیبا داشت که بیماری آبله دیدگانش را تباه ساخته بود . از خیر خواست که چشم دخترش را درمان کند . خیر با داروی شفابخش خود چشم آن دختر زیبا را درمان کرد . پس از آن خیر از نزدیکان شاه شد و هر روز بر جاهش افزوده می شد .  تا آن که پس از مرگ شاه بر تخت شاهی نشست . اتفاقاً روزی برای گردش به باغی می رفت . در راه شر را دید ، او را شناخت و فرمان داد که در حال فراغت او را نزدش ببرند . چوپان که از ملازمان او بود ، شمشیر به دست ، شر را پیش شاه برد . شاه نامش را پرسید . گفت : نامم مبشر است .
شاه گفت : نام حقیقی خود را بگوی . گفت : نام دیگری ندارم . شاه گفت : نامت شر است . تو آن نیستی که چشم آن تشنه را برای جرعه ای آب بیرون آوردی و گوهرش ربودی و آب نداده با جگر سوخته در بیابان تنهایش گذاردی ؟ اکنون بدان که :
         منم آن تشنه ی گهر برده            بخت من زنده ، بخت تو مرده
         تو مرا کشتی و خدای نکشت       مقبل آن کز خدای گیرد پشت
         دولتم چون خدا پناهی داد           اینکم تاج و تخت شاهی داد
         وای بر جان تو که بدگهری        جان بری کرده ای و جان نبری


شر چون در او نگریست ، وی را شناخت و خود را به زمین انداخت و :

          گفت زنهار اگر چه بد کردم       در بد من مبین که خود کردم

 

نام من شر است و نام تو خیر . پس من اگر مناسب نام خود بدی کرده ام ، تو نیز مناسب نام خود نیکی کن . خیر او را بخشید و آزاد کرد اما چوپان که داستان خبث طینت او را از دهان خیر شنیده بود و می دانست که وجود او پیوسته موجب رنج دیگران خواهد شد ، با شمشیر سرش را از تن جدا کرد ... » 
        
نشستن بهرام روز آدینه در گنبد سپید و افسانه گفتن دختر پدشاه اقلیم هفتم


                                                       

این افسانه نیز که ماجرای مرد باغبان و زاهد نیک سرشت با حورپیکری است که هر بار در هنگام وصال با اتفاقی می افتاد و زاهد از راه بدر شده به کام دل خود نمی رسید ؛ گاهی خانه ی کهن خراب می شود ؛ گاهی گربه ای به تمنای مرغی بر زمین می افتد و دو نازنین را از کامجویی باز می دارد ؛ گاهی موشی بر تاکی بلند ، چند کدوی آخته می بیند و بر رسن همانند مرغی پرواز می کند که کدوها همانن طبلی بر روی دو نازنین می افتند و ...


 

                                                    نوشته شده توسط  : عقیل پورخلیلی

نوشته شده توسط عقیل پورخلیلی [ یکشنبه 25 مرداد 1394 ] [ 00:56 ]
لوگو و بازدید
وبلاگ ادبستان ؛عقیل پورخلیلی
تعداد بازدیدکنندگان : 85116