وبلاگ ادبستان ؛عقیل پورخلیلی
در حق من هرکه خواهد هر چه گوید گو بگوی / من نخواهم داشت دست از دامن دلدار خویش

بیماری عشق از نوع بیماری های جسمانی نیست بلکه بیماری دل است . از نظر مولوی عشق خواه مجازی باشد و خواه حقیقی ، سرانجام انسان را به سوی عالم الهی هدایت می کند .

عشق موضوعی نیست که با زبان قابل تفسیر و بیان باشد و با عقل بتوان آن را تشریح کرد . بلکه همانطوری که نور آفتاب دلیل وجود آفتاب است ،‌ عشق نیز خود بدون تشریح و اثبات عقل قابل دریافت  و فهم است .

هرچند می توان از طریق سایه به وجود آفتاب پی برد و آن را اثبات کرد ولی وقتی خود آفتاب نورافشانی می کند ، دیگر نیازی به واسطه نیست .

از نظر مولوی استدلال عقلی مانند سایه است و خود عشق همانند آفتابی درخشان و پیدا است .

عاشقی پیداست از زاریّ دل

نیست بیماری چو بیماری دل

علّت عاشق ز علّت ها جداست ( علّت :‌ بیماری )

عشق اسطرلاب اسرار خداست

عاشقی گر زین سر و گر زان سر است

عاقبت ما را بدان سر رهبر است

هرچه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم ،‌خجل باشم از آن

گرچه تفسیر زبان روشنگر است

لیک عشق بی زبان روشن تر است

چون قلم اندر نوشتن می شتافت

چون به عشق آمد ،‌ قلم بر خود شکافت

عقل در شرحش چو خر در گِل بخفت

شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

آفتاب آمد دلیل آفتاب

گر دلیلت باید از وی رو متاب

از وی ار سایه نشانی می دهد

شمس هر دم نور جانی می دهد ( شمس : آفتاب . خورشید )

سایه خواب آرد تو را همچون سَمَر  ( سَمَر : افسانه )

چون برآید عشق ، انشقّ القمر


مثنوی معنوی - دفتر اول - ( ابیات 109 تا 118 )

برچسب‌ها: عشق، مثنوی مولوی
نوشته شده توسط عقیل پورخلیلی [ یکشنبه 25 مرداد 1394 ] [ 18:38 ]
لوگو و بازدید
وبلاگ ادبستان ؛عقیل پورخلیلی
تعداد بازدیدکنندگان : 87189