X
تبلیغات
رایتل

وبلاگ ادبستان ؛عقیل پورخلیلی
در حق من هرکه خواهد هر چه گوید گو بگوی / من نخواهم داشت دست از دامن دلدار خویش
مردی به پیامبر خدا ،حضرت سلیمان ، مراجعه کرد و گفت :
ای پیامبر می خواهم ، به من زبان یکی از حیوانات را یاد دهی .
سلیمان گفت : توان تحمل آن را نداری .
اما مرد اصرار کرد .
سلیمان پرسید ، کدام زبان؟
جواب داد زبان گربه ها ، چرا که در محله ما فراوان یافت می شوند.
سلیمان در گوش او دمید و عملا زبان گربه ها را آموخت .
روزی دید دو گربه باهم سخن می گفتند . یکی گفت غذایی نداری که دارم از گرسنگی میمیرم .
دومی گفت ، نه ، اما در این خانه خروسی هست که فردا میمیرد،
آنگاه آن را میخوریم .
مرد شنید و گفت ؛ به خدا نمیگذارم خروسم را بخورید ،
آنرا خواهم فروخت و
فردا صبح زود آنرا فروخت .
گربه آمد و از دیگری پرسید :
آیا خروس مرد؟ گفت نه ،
صاحبش فروختش ، اما،
گوسفند نر آنها خواهد مرد و آن را خواهیم خورد .
صاحب منزل باز هم شنید و رفت گوسفند را فروخت .
گربه گرسنه آمد و پرسید :
ایا گوسفند مرد ؟
گفت : نه! صاحبش آن را فروخت .
اما صاحب خانه خواهد مرد و
غذایی برای تسلی دهندگان خواهند گذاشت و ما هم از آن میخوریم !
مرد شنید و به شدت برآشفت .
نزد پیامبر رفت و گفت گربه ها می گویند امروز خواهم مرد!
خواهش می کنم کاری بکن !
پیامبر پاسخ داد:
 خداوند خروس را فدای تو کرد اما
آنرا فروختی ، سپس گوسفند را
فدای تو کرد آن را هم فروختی ،
 پس خود را برای وصیت و کفن و دفن آماده کن ! ☝☝☝☝☝☝☝
حکمت این داستان :
خداوند الطاف مخفی دارد ،
ما انسانها آن را درک نمی کنیم .
او بلا را از ما دور میکند ،

و ما با نادانی خود آن را باز پس می خوانیم .


نوشته شده توسط عقیل پورخلیلی [ پنج‌شنبه 23 مهر 1394 ] [ 13:58 ]
لوگو و بازدید
وبلاگ ادبستان ؛عقیل پورخلیلی
تعداد بازدیدکنندگان : 55775